Vicky Cristina Barcelona

کامینارت :

Vicky Cristina Barcelona

محصول ۲۰۰۸ کشور آمریکا

نویسنده و کارگردان : Woody Allen

woody allen-comeinart

تهیه کننده : Letty Aronson – Jaume Roures – Stephen Tenenbaum – Gareth Wiley

فیلمبردار : Javier Aguirresarobe

تدوین : Alisa Lepselter

بودجه : ۱۵ میلیون دلار – فروش ۹۶ میلیون دلار

بازیگران : Javier Bardem – Penélope Cruz – Scarlett Johansson – Rebecca Hall – Chris Messina – Kevin Dunn – Patricia Clarkson

در ابتدای فیلم ویکی و کریستینا داخل ماشین توسط راوی معرفی می شوند. از همین ابتدا باید دانست که هر یک از شخصیتهای فیلم نمادی از یک مفهوم اند. ویکی نماد “عقل” و کریستینا نماد “احساس” هستند. راوی می گوید این دو شبیه هم هستند ولی وقتی عاشق می شوند هیچ نقطه اشتراکی با هم ندارند! یعنی دقیقا جایی که عقل و احساس به تعارض می رسند بر سر مساله عشق است.

در ادامه راوی ویکی را واقع بین و جدی معرفی می کند که درد را تحمل نمی کند و علاقه به درگیری ندارد، یعنی همان چیزی که از عقل انتظار می رود. او نامزدی دارد بنام داگ که نماد “روزمرگی” است. جوانی با همین ویژگی ها که برنامه هایش برای زندگی همگی حاکی از روزمرگی انسان در جامعه است.

اما راوی کریستینا را فردی معرفی می کند که در عشق ریسک می کند و اگر در هر لحظه از او بپرسی احساسش طبق چه چیزی پیش می رود نمی تواند جواب بدهد! او می داند چه چیزی می خواهد و به همین موضوع بیشتر از هرچیزی بها می دهد، یعنی دقیقا همان چیزی که از احساس انتظار می رود.

حالا عقل و احساس که بهم نزدیکند، وارد داستان “هنر” می شوند!!!

آن دو وارد خانه جودی و همسر او می شوند. جودی نماد “حسرت دوران جوانی” است.

در قایقی تفریحی کریستسنا با جوانی موفق در تجارت برخورد می نماید و خب، معلوم است که احساس و تجارت نمی توانند نقطه مشترکی داشته باشند.

در گالری نقاشی، جودی مرد قرمز پوش به نام خوآن آنتونیونو را معرفی می نماید که رابطه و طلاق پر سروصدایی را با همسر سابق بسیار زیبایش داشته است. جالب اینکه این مرد در کافه، سر میز این دو دوست می آید و بدون مقدمه آنها را به تعطیلات آخر هفته و تفریح و عشق ورزی دعوت می کند و دلیلش را دردناک بودن و کوتاه بودن زندگی اعلام می کند. خوآن  نماد “هنر” است.

خوآن (هنر) به ویکی (عقل) می گوید : تو همیشه همه چیزو تجزیه و تحلیل می کنی و می پیچونی؟ در ادامه خوآن به هر دو می گوید : بذارید به پیشنهاد من مثل قرارداد نگاه نکنیم، من صادقانه و بدون هیچ کلکی اومدم جلو!

وقتی کریستینا جواب مثبت می دهد، ویکی به او می گوید : دیوانه! همان موردی که در خیلی جاها عقل به احساس نسبت می دهد. ویکی با قدرت تمام اعلام می کند که اگر نامزد هم داشتم با این مرد کاری نداشتم! و می خواهد کریستینا را از یک اشتباه نجات دهد! در ادامه جالب خواهد شد!!!

در ابتدای سفر در تعطیلات، کریستینا لذت می برد ولی ویکی همچنان مضطرباست. در شب اول وقتی خوآن از آن دو می خواهد به اتاقش بیایند، ویکی او را متهم می کند که بخاطر شکست در ازدواج قبلش، می خواهد عقده خود را پاسخ دهد. کریستینا می گوید که ویکی برای هرچیزی دنبال منطقی می گردد اما ویکی درباره تعهد و عشقش به نامزد خود می گوید و بسیار برآن تاکید می کند.

کریستینا به اتاق خوآن می رود و می گوید که او (احساس) بخاطر بی ثباتیش معروف است. وقتی خوان از او می پرسد که از زندگی چه می خواهد، کریستینا می گوید نمی داند ولی یه چیزی هست که تا آن را پیدا نکند، بیخیال نمی شود. در حال حاضر آن چیزی که نمی خواهد را میداند!

کریستینا بدحال می شود و حالا فرصت می شود تا خوآن (هنر) با ویکی (عقل) همراه شود. در هنگام گردش ویکی می گوید که کریستینا (احساس) حاضر است برای یک لحظه خوشی همه مسئولیت هایش را رها کند. آن دو به دیدار پدر خوآن می روند که نماد “پدر هنر” در قالب شعر است. پدر هنر به خوآن (هنر) می گوید که همسر سابقت (روح هنر) بهترین بود.

وقتی هر دو در رستوران سر شام هستند نامزد ویکی زنگ می زند و وقتی می گوید دوستت دارم، ویکی تلفن را به بهانه آنتن دهی بد، قطع می کند. این اولین تناقض و غیرعادی عمل کردن، عقل در موارد احساسی است. خوآن می گوید که مانند پدرش (شعر) همه چی را مخفی نمی کند و برعکس، همه درونیاتش را نمایان می کند.

خوآن (هنر) می گوید که عاشق ماریا همسر سابقش نیست بلکه ماریا، جزئی از اوست. ماریا نماد جایگاهی است که هنر می خواهد به آن برسد یا همان “روح هنر”. خوآن می گوید یه چیزی بین ما جواب نمی داد و ما نفهمیدیم چه بود! خوآن به ویکی می گوید که در تو زیبایی دیدم و آن دو با هم رابطه ایی را برقرار می کنند! عجیب آنکه این موضوع ابتدا با ویکی رخ داد یعنی همان کسیکه قاطعانه از این موضوع دوری کرده و آن را رد می نمود. حالا به اختیار خود و قبل از کریستینا آن را انجام داد.

در هنگام برگشت به بارسلونا در هواپیما کریستینا به آندو می گوید ببخشید که با مریضیم آخرهفته شما را که مثل آب و روغن هستید (هنر و عقل) خراب کردم.

در بارسلونا خوآن و کریستینا (هنر و احساس) با هم رابطه برقرار می کنند که خوآن می گوید دوست ندارم تو اتاق همسر سابقم (روح هنر) باشد. بعد رابطه، خوآن در تبلور علاقه کریستینا به عکاسی، او را کمک می کند. یعنی هنر برای احساس بهتر عمل می کند.

بعد مدتی در پارک، ویکی، خوآن را می بیند و ابراز می کند که توقع داشته به او زنگ بزند. این توقع از عقل همیشه مورد انتظار است.

داگ نامزد ویکی (روزمرگی) به بارسلونا میاید و وقتی کریستینا آنها را دعوت می کند علیرغم خواست داگ، ویکی قبول می کند تا ملاقات عقل و هنر دوباره صورت بگیرد.

خوآن می خواهد از زیرمیز پای کریستینا را لمس کند که اشتباها پای ویکی را لمس می کند. این در واقع رسیدن اتفاقی هنر و عقل در دنیا یه یکدیگر است. اما خوآن (هنر) در این موقعیت هم حرف راست را به ویکی می زند. در ضمن به ویکی می گوید که او تناسب بیشتری با کریستینا دارد و ویکی هم با نامزدش.

کریستینا با نزدیک شدن به خوآن با دوستان دیگر او (سایر هنرها) هم آشنا شده و لذت بیشتری می برد.

ویکی با نامزدش ازدواج می کند و برمی گردد. مدام عنوان می کند که همه چی خوبست و همیشه عقل اینگونه عمل می کند.

یک شب خوآن همسر سابقش را به منزل می آورد. می توان گفت از اینجا ببعد، هر سه یعنی هنر و احساس و روح هنر با هم در یکجا جمع هستند. هنر مضطرب است چون تنها چیزیکه او را بهم می ریزد همان روح هنر است. در همان شب خوآن به کریستینا از رابطه خوبش با  ماریا می گوید و اینکه یه چیزی بین آنها فراموش شده بود و آن چیزی نبود جز تعادل بین آنها (هنر و روح هنر).

ماریا به خوآن در شب اول می گوید که به کریستینا یعنی احساس، اعتماد ندارد و او همیشه برایش بهترین را می خواهد. ماریا ادامه می دهد که تو در تمام زنها بدنبال من می گردی. یعنی هنر در بین احساسات در پی روح هنر و جاودانگی آنست. ماریا سپس می گوید من و تو (هنر و روح هنر) خیلی به کمال نزدیک شده بودیم.

خوآن به ماریا یعنی هنر به روح هنر اعتراض می کند که تو نباید خودکشی می کردی که اعتراض به “مرگ روح هنر” است.

ماریا به خوآن می گوید از زمانی که ازهم جداشدیم تو خودتو گم کردی!

صبح سر میز صبحانه ابتدا لباس سفید و قدیس گونه ماریا را می بینیم که برازنده روح هنر است. در عوض لباس رنگی خوآن را می بینیم که نشانگر آشفتگی هنر مابین احساس و روح هنر است. ماریا در جمع سه نفره به خوآن می گوید که تو همه چی رو از من دزدیدی و از من تایید گرفتی، همه میدونند من نابغه ام.

ماریا به خوآن می گوید من هرگز ترو با هر کس دیگه میبینم ناراحت نمیشم.

به موازات همین ماجرا، ویکی هنگام یادگیری اسپانیایی با پسر دیگری آشنا می شود. در میوه فروشی اعتراف می کند که همیشه فکر می کرده میدانسته چه می خواهد ولی الان فهمیده که نمیدانسته!

در پیک نیک وقتی خوآن دردی در گردن دارد این ماریاست که دقیقا می داند چطور باید او را آرام کند نه کریستینا.

ماریا به کریستینا در عکاسی کمک کرد و علاوه به یاد دادن، او را تشویق نیز می کرد. کریستینا با سرعت بسیار زیادی پیشرفت کرد.

در یک مهمانی، ویکی جودی (حسرت جوانی) را در حال بوسیدن مرد دیگری می بیند. فردایش در کافه، جودی اظهار شرمندگی می کند و ویکی را به این راهنمایی می کند که مانند او نشود و او حالا از تنها گذاشتن شوهرش خیلی می ترسد.

وقتی همان سه نفر به دیدن پدر خوآن می روند رابطه بسیار صمیمی روح هنر با پدر هنر را می بینیم. در آنجا ماریا می گوید که عشق او و خوآن جاودانه است ولی جواب نمیدهد به همین خاطر هم رمانتیک است، چون کامل نشد! ما همدیگرو خیلی عذاب میدیم! اما تو (احساس) تیکه گم شده ما هستی.

یک روز که ویکی همسرش و کریستینا با هم بودند ویکی در حضور روزمرگی می گوید که شجاعت کریستینا رو تحسین می کند.

اتفاق بوسیدن ماریا و کریستینا در عکاسخانه، نمادی از امتزاج روح هنر با احساس است که همان قطعه گمشده است. در نتیجه در تاریکخانه بوسیدن هر سه آنها یعنی پیوند هنر، روح هنر و احساس را نشان می دهد.

در یکی از روزها که کریستینا اعلام کرد می خواهد برود ماریا به خوآن می گوید : دیدی وقتی همه چی بدست آورد بازهم یک چیز دیگر می خواهد؟! می خواهد برود! می دانستم از ما سوء استفاده میکند و در ادامه به او می گوید : تو ناخشنودی مضمن داری!

وقتی احساس می رود، دوباره هنر و روح هنر مشکل پیدا می کنند. در این زمان هنر، بدون احساس، مستاصل شده و سراغ عقل می رود و با التماس او را به خود فرا می خواند. موقع ارتباط مجدد هنر و عقل، ویکی می گوید : نمیدانم چرا اینجام؟! در این لحظه روح هنر با تفنگ وارد می شود و می گوید نمی خواهد زنده باشد، یعنی زمانی که هنر با عقل است، بدترین زمان برای روح هنر است.

کریستینا تنها می دانست چی چیزی را نمی خواهد.

نکته پایانی :

در روایت فیلم اشتباهات مکرر عقل را می بینیم و ضرورت دروغ گفتن او را در لحظات دلخواه خود، شاهد هستیم. احساس نیز اشتباه می کند که دلیل عمده اش بی ثباتی اوست. او در بیشتر لحظات میداند چه چیزی را نمی خواهد و بدون هنر و روح هنر، هرگز نمی تواند به جایی که می خواهد برسد. سرنوشت روزمرگی و حسرت جوانی را هم که دیدیم، مثل روز روشن بود.

پدر هنر یا همان شعر، جایگاه همیشگی و آرام خود را دارد و همچنان می خواهد پوشیده سخن بگوید و همیشه مورد تکریم همگان است.

 مایه آرامش هنر و هنرمند، رسیدن به روح هنر است، نه اتکا به عقل و احساس. این دو با هم نزدیکترین موقعیت را به کمال دارند. هر دو جزئی از یکدیگرند و مدام در تکاپوی رسیدن به یکدیگر هستند.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را ثبت کنید