کتاب “مرده های بی کفن و دفن” اثر ژان پل سارتر

کامینارت:

کتاب پیش رو ترجمه ی سه نمایشنامه ی

“Les morts sans sepultures”

“coin un tranquille”

“Les Mouchces” می باشد.

این کتاب درچهار پرده نوشته شده است که برای اولین بار در تئاتر آنتوان پاریس در 8نوامبر 1946 نمایش داده شده است و هم چنین منوچهر هادی،کارگردان و نویسنده سینما و تلویزیون به عنوان اولین تجربه ی کارگردانی تئاتر این نمایش را به روی صحنه برد.

Theater dead without burial-comeinart.com

ژان پل سارتر متفکر، فیلسوف اگزیستانسیالیست، رمان‌نویس، نمایشنامه‌نویس و منتقد فرانسوی است که «هستی و نیستی»، «سن عقل»، «تهوع»، «مرده های بی کفن و دفن»، «گوشه نشینان آلتونا»، «دست های آلوده»، «دیوار»، «مگس ها» و … ار جمله آثار وی به شمار می روند.

این نمایشنامه درباره گروهی از پارتیزان های فرانسوی در جنگ جهانی دوم است که طی یک عملیات به سرکردگی مرد جوانی به نام ژان، توسط پلیس دستگیر شده و مورد شکنجه هایی سخت و کشنده قرار می گیرند تا محل اختفای ژان را لو دهند. این شخصیت ها شامل یک مرد یونانی (کانوریس)، یک جوان دانشجوی پزشکی )هانری)، یک مرد معمولی (سوربیه)، یک زن جوانِ عاشق (لوسی) و برادر نوجوان او (فرانسوا) هستند.
«مرده های بی کفن و دفن» را شاید بتوان ثمره ی مطالعات و نظریات سارتر در زمینه فلسفه اگزیستانسیالیسم (اصالت وجود) دانست که به وضوح بر پایه این فلسفه بنا شده است.
مضمون اصلی نمایشنامه نکوهش جنگ است. درواقع علی رغم همه تأکیدی که شخصیت ها بر گذشته، روابط و جایگاهشان دارند رشته اصلی از دست نمایشنامه نویس خارج نمی شود و تأثیر و عاقبت جنگ و مبارزه بر تک تک شخصیت ها با پیشرفت داستان عمیق تر و پررنگ تر می شود. سارتر که البته خود در دوران جنگ جهانی می زیسته است به باورپذیرترین شکل ممکن فشار ناشی از وقوع جنگ و شرایط اسفناک مبارزه را به تصویر می کشد.
سارتر در نمایشنامه خود شخصیت ها را به مثابه نمادهایی در جامعه در نظر می گیرد. برای مثال ژان نمادی ست از حاکمی بی رگ و ریشه که تحت هیچ شرایطی حاضر به پایین آمدن از تخت پادشاهی خود نیست. او به منظور حفظ قدرت خویش زیردستانش را قربانی می کند. وقتی که رفقا تک به تک به اتاق بازجویی و شکنجه احضار می شوند، ژان حاضر به دفاع از آن ها و تسلیم خود نیست و برای این تسلیم نکردن دلیل قانع کننده ای ندارد. او حتی در راه عشق لوسی، که (در ابتدا) تنها و تنها بخاطر او پا به این مبارزه گذاشته است نیز حاضر به تسلیم خود نمی شود و حتی راضی به این می شود که زن را هتک حرمت کنند و او باز هم دم نزند. همچنین در مقابل تصمیم گروه برای کشتن فروانسوا ذره ای تقلا نمی کند و هنگامی که هانری در حال خفه کردن پسر نوجوان است تنها می نشیند و نظاره می کند و وقتی کار از کار می گذرد تازه سر به شیون و مویه برمی دارد.
لوسی نماد عشق است. عشقی که ابتدا عشق زمینی ست و تنها به سبب تعلق جسمانی اش به معشوق تن به چنین شکنجه ای می دهد و آن گاه که حیثیت خود را در راه این عشق فدا می کند ماهیت عشق نیز برای او تغییر می یابد و به عشقی بزرگ تر، شاید به نحوی یک عشق معنوی تبدیل می شود و آن عشق وی به آرمان و عقیده اش است.
به باور سارتر عصیان روح آزادی است. فرآیند آمادگی پارتیزان ها برای رسیدن به آن مرحله نهایی که در اوج خود به کشتن فرانسوا و ثابت قدمی آن ها در تصمیم شان برای سکوت می انجامد، به زیبایی در نمایشنامه به تصویر کشیده می شود. شخصیت های داستان نوعی دگردیسی را تجربه می کنند به نحوی که از امید به زنده ماندن و سررسیدن ژان به عنوان عنصری نویدبخش به مرگ در راه آرمان می رسند و خیلی زود درمی یابند که ژان تنها یک وسیله است (آن هم وسیله ای به دردنخور) و آن ها هر یک به تنهایی می توانند حافظ حیثیت و آرمان خویش باشند.
نمایشنامه در تقبیح ظلم ستیزی و ایستادگی برای دستیبابی به آزادی نوشته شده است و سارتر می کوشد که با بهره گیری از مکانیزم هایی چون تقابل و تضاد به چنین امری دست یابد. درواقع ژان، به عنوان سرکرده گروه، که صدها تن جانشان را به خاطر او از دست داده اند و پنج نفر دیگر نیز به خاطر او در انتظار مرگ به سر می برند فردی خودخواه، ترسو و منقعت طلب معرفی می شود و تقابل او با پنج تن دیگر (که بیشتر به بازی دادن آن ها شباهت دارد) به زیبایی اوضاع و شرایط را در جامعه ی وقتِ فرانسه بازنمایی می کند و در این راستا حتی رئیس شکنجه گران نیز از این مساله می نالد که روزنامه ها به تحسین ژنرال می پردازند در حالی که آنها که مطیع اوامر اویند باید مردم را شکنجه دهند و دشنام و نام ننگ دستمزدشان باشد.
نباید از یاد برد که سارتر در «مرده های بی کفن» نظام فکری خود و تعاریفش را از مفاهیمی چون ترس، ظلم، آزادی، مسئولیت، تعهد و … به زیباترین شکل به منصه ظهور می رساند به نحوی که کوچک ترین قضاوتی بر رفتار شخصیت ها برای مخاطب دشوار و پیچیده می شود. مثلاً بدیهی ترین مفاهیم همچون «برادرکشی که امری ننگ آور و وحشیانه تلقی می شود در این نمایش شاید به نظر نوعی جسارت، شجاعت و یا حتی ایثار به شمار آید. به عبارتی مفاهیم معنای رایج و عادی خود را از دست می دهند و این شرایط و اتفاقات داستان است که به آن ها معنایی تازه می بخشد.
سارتر در این نمایشنامه در کنار معنا بخشیدن به برخی مسایل گروهی که وام گرفته از جامعه و موقعیت عمومی آدم های آن جامعه است به بسیاری از ویژگی های فطری و ذاتی تک تک شخصیت های نمایشنامه اش نیز پرداخته است. نحوه برخورد هر یک از پنج شخصیت اصلی با «شکنجه»، تصمیمی که هر یک از آن ها می گیرند و به تصویر درآوردن موشکافانه مفاهیمی چون اضطراب، ترس، ناامیدی، امید، اعتماد،مسئولیت و … در هر یک از شخصیت های نمایش موجب آن می گردد که «مرده های بی کفن» نمایشی قابل اعتنا از جنبه روانشناسی نیز به شمار آید و البته سارتر در شخصیت پردازی آدم های نمایشش، به درستی بر فلسفه اصالت وجود و قدرت اختیار انسان (حتی در دشوارترین موقعیت ها و تصمیم ها) اشاره می ورزد.
طراحی صحنه نمایش همخوان با متن آن است. هیچ آکسسوار اضافه ای در صحنه به چشم نمیخورد و کارگردان در نهایت سادگی فضای موحش و سرد بازداشتگاه را به مخاطب منتقل می نماید.
دست آخر نمایشنامه نویس تمامی کاراکترهایش را به کام مرگ می کشاند، آن هم درست در لحظه ای که آن ها با دیدن بارش باران تصمیم می گیرند با گفتن دروغی که ژان خالق آن بوده است آزادی را به خود هدیه دهند. به عبارتی نمایشنامه نویس حامل این پیام است که تمامی این شکنجه ها و تحمل آن ها می بایست در نهایت با مرگی با عزت به پایان رسد و شاید جمله ی بسیار عمیق و پرمحتوای کلوشه ی شکنجه گر که در جواب سوال مافوقش که «چرا آنها را کشتی؟ من به آنها قول داده بودم…» می گوید:«این طوری انسانی تره.» و شاید واقعاً مرگ برای چنین انسان هایی انسانی تر باشد

 

مطالب مرتبط

کامینارت: مَسخ (به آلمانی: Die Verwandlung) رمان کوتاه یا داستان...

دیدگاهتان را ثبت کنید