کتاب “پنجره ی زیرزمین” نوشته ی آنتونیوبوئروبایخو

کامینارت:

نمایشنامه ی “پنجره ی زیر زمین” نوشته ی نمایشنامه نویس قرن بیستم و اسپانیایی “آنتونیوبوئروبایخو میباشد که توسط طلوع ریاضی ترجمه شده است.

این نمایشنامه نویس در سال 1916 بدنیا آمد.در سال 1933 به دلیل تبانی در شورش محکوم به مرگ شد،اما با تخفیف مجازات تا سال 1946 به زندان افتاد. در همین سال نمایشنامه ی “داستان یک پلکان” برنده جایزه ی لوپه دوگا شد.

از دیگر آثار مهم او میتوان به “کلمات برشن” “در تاریکی سوزان” “امروز جشن است” “کارت ها ی پشت و رو” “ندیمه ها” و  “ماجراجویی در گرگ و میش” اشارهه کرد.

بایخو در 28 آوریل 2000 بر اثر سکته مغزی در مادرید بدرود حیات گفت.

و حال کلیت نمایشنامه ی مذکور:

افراد این نمایش را خانواده ای 4نفره تشکیل میدهدکه شامل پدر،مادر، “ویسنته”پسر بزگ و “ماریو” پسر گوچک خانواده میباشد. هم چنین حضور انکارنا که کارمند دفتر نتشاراتی ویسنته میباشد دیده میشود.

وجود 3 صحنه و مکان متفاوت نمایش را جذاب تر مینماید. این فضاها شامل منزل،کافه و دفتر انتشارات میباشد.

نشمه و پیشخدمت که در کافه بدون دیالوگ ایفای نقش میکنند جلوگیری از یکنواختی نمایشنامه را برعهده دارند.

زن و مردمحقق که باز کننده ی گره های داستان میباشند روایت داستان را شیرین تر مینمایند.

داستان از دفتر انتشارات با حضور ویسنته وانکارنا شروع میشود که دیالوگها نمایانگر رابطه ی عاطفی بین آن دو میباشد..ویسنته که از خانواده خود جداشده و هراز چندگاهی به دیدار آنها میرود برای پدرش که از بیماری که به عقیده ی آنها اسکلروز پیشرفته(بیماری اعصاب) است کارت پستال های مشکل میبرد.

قرارهای ماریو و انکارنا در کافه سوالی در ذهن ایجاد میکند که چرا با وجود رابطه ی انکارنا با ویسنته ماریو نیز حرفهای عاشقانه خود را ابراز میکند.

در داستان از حضور خواهری یاد میشود که در کودکی به دلیل جنگ و جاماندن آنها از قطار و گرسنگی شدید کودک باعث مرگ وی شده است.

بازی سایه ها در میانه های داستان جلب توجه خاص و گره های بیشتر را برای تماشاگر ایجاد میکند.

داستان تا جایی پیش میرود که ویسنته از رابطه ماریو و انکارنا با خبر شده و همراه بااین خبراز باردار بودن انکارنا که طی رابطه خود شکل گرفته بود مطلع میشود.

طی ماجرا ماریو هر بار از صحبت های کنایه دار خود با برادرش جرقه های جریانی را میزند تااینکه روزی در حضور تمامیه افراد خانواده و انکارنا بیان میکند که روزی که همه از قطار جامانده بودند “ویسنته” خود سوار قطار شده و هم چنین ساک آذوغه برگردن او بوده و بنابراین او مسبب مرگ خواهرشان شده است که این اتفاق را ماریو مسبب اختلال روان پدر خود میداند. ویسنته در ابتدا دلیل این کارش را عدم امکان پیاده شدن خود اعلام میکند ولی در آخر اشتباه بودن کار خود را میپذیرد و از آنها میخواهد تا او را با پدرش تنها بگذارند که او عذرخواهی کند ولی در این زمان پدر با قیچی که شکل ها را از کارت پستال ها در می آورده به پسر خود حمله کرده و با چند ضربه وی را از پای در می آورد.

و در آخر ماریو و انکارنا در کنر هم میمانند…..

 

مطلب بعدی

Manhattan

مطالب مرتبط

کامینارت: یک روز میاد که تمام زندگیت از جلو چشمات...

کامینارت: بعضی وقتا یه نگاه آشنا از بین هزار تا نگاه میتونه...

کامینارت: مَسخ (به آلمانی: Die Verwandlung) رمان کوتاه یا داستان...

کامینارت: + طاهره: این کفشا تو رو یاد چی میندازه ؟ - دوست...

دیدگاهتان را ثبت کنید