داستان عنکبوت

کامینارت:

داستان عنکبوت – قصه ایی از سرنوشت حرص و طمع

در زمان های دور که حیوانات با هم حرف می زدند، عنکبوت قیافه امروزی را نداشت. سر و تمام بدنش یه تیکه چاق بود. یک روز خرگوش رو دید که شاد و آوازخون داره از کنارش رد میشه. ازش پرسید : چیشده خرگوش که اینقدر شادی؟ خرگوش گفت : بالای رودخونه جشنه. پر از خوراکی و نوشیدنی. همه دعوتند تو هم میای؟ عنکبوت تو فکر میره. خرگوش میگه : اگه دوست داشتی بیا. عنکبوت خودشو آماده میکنه که ناگهان صدای خوشحال و آوازخون روباه رو می شنوه. میاد بیرون و ازش می پرسه :  چیشده روباه، چرا اینقدر خوشحالی؟ روباه گفت : پایین رودخونه جشنه. پر از خوراکی و نوشیدنی. همه دعوتند تو هم میای؟  عنکبوت تو فکر میره. روباه در حین رد شدن میگه : بیا، خوش میگذره. عنکبوت با خودش فکر میکنه کدوم جشن بهتره؟ اگه رفت یکی از جشنها و اون یکی بهتربود چی؟ فکری به ذهنش می رسه. دو تا طناب بلند آماده می کنه. یکی رو می بره میده دست خرگوش برای جشن بالای رودخونه و دیگری رو می بره پایین رودخونه و میده دست روباه. از هر کدوم می خواد که وقتی جشن شروع شد طناب رو بکشن. بر می گرده خونش و طناب ها را یکی به بالا و یکی رو به پایین بدنش می بنده. از بدشانسی عنکبوت، هر دو جشن با هم شروع میشه و اونها هر دو باهم طناب رو مدت زمان زیادی میکشند. عنکبوت نه تنها به هیچکدوم از جشنها نرسید بلکه از اون ببعد کمرش باریک شد و بالاو پایین بدنش چاق موند، یعنی به شکلی که امروز هست.

مطالب مرتبط

کامینارت: یک روز میاد که تمام زندگیت از جلو چشمات...

کامینارت: بعضی وقتا یه نگاه آشنا از بین هزار تا نگاه میتونه...

کامینارت: مَسخ (به آلمانی: Die Verwandlung) رمان کوتاه یا داستان...

کامینارت: + طاهره: این کفشا تو رو یاد چی میندازه ؟ - دوست...

دیدگاهتان را ثبت کنید