داستان مجسمه ساز وغرور

کامینارت :

داستان مجسمه ساز وغرور

روزگاری در شهری بزرگ یه مجسمه ساز ماهر زندگی می کرد. مجسمه هاش به قدری واقعی بود که مردم از هر جای دنیا برای دیدن و خریدن اونها می اومدند. با اینکه راه زیادی می اومدند و بابت خرید مجسمه ها پول می دادند، تعریف زیادی از اون می کردند و مدام تحسینش می کردند. مجسمه ساز مشهورشد و رفته رفته خودشو از مردم دور کرد و دیگه مثل گذشته با اونها نبود. یه روز که تو کارگاهش مشغول کار بود، طوطی سخنگوی اون حرف عجیبی زد. طوطی مدام تکرار می کرد : “فرشته مرگ فردا میاد”. مجسمه ساز که میدونست پیش بینی های طوطی همیشه درسته، شروع کرد به ساختن پنج مجسمه از خودش. تمام اون روز و شب رو سخت کار کرد و درها رو قفل کرد. صبح شد و رفت بین اون مجسمه ها قرار گرفت. طوطی سر و صدای زیادی به راه انداخت و با اومدن فرشته، یکهو ساکت شد. فرشته مدتی ایستاد و به شش مجسمه نگاه کرد و رفت. مجسمه ساز شاد شد و درها رو باز کرد، غذای بیشتری جلوی طوطی گذاشت و مشغول کارشد. فرشته پیش خدای مرگ رفت و گفت که نتونست اون مجسمه ساز رو تشخیص بده. خدای مرگ به اون گفت خودم اینکارو می کنم. چند روز گذشت و طوطی دوباره اون جمله رو تکرار کرد. اینبار مجسمه ساز با تبسمی مغرورانه همون مجسمه ها رو تمیز کرد و بینشون ایستاد. خدای مرگ وارد شد و اون هم نتونست تشخیص بده که کدوم همون مرد مجسمه سازه. لحظه ایی صبر کرد و بعد با صدای بلند گفت : همه عالی ساخته شدند به جز یکی که نقصی توش می بینم. با این حرف مجسمه ساز جلوتر پرید و گفت : کدومشون؟ خدای مرگ گفت : خود تو. و اون رو همراه خودش برد.

مطالب مرتبط

کامینارت: یک روز میاد که تمام زندگیت از جلو چشمات...

کامینارت: بعضی وقتا یه نگاه آشنا از بین هزار تا نگاه میتونه...

کامینارت: مَسخ (به آلمانی: Die Verwandlung) رمان کوتاه یا داستان...

کامینارت: + طاهره: این کفشا تو رو یاد چی میندازه ؟ - دوست...

دیدگاهتان را ثبت کنید