کتاب “روسپی بزرگوار” نوشته ی ژان پل سارتر

کامینارت:

روسپی بزرگوار
نويسنده : ژان پل سارتر

کتاب حاضر یکی از نمایشنامه های مشهور ژان پل سارتر است که در آن، اخلاق بورژوایی و فریبکاری هایش، به رشته ی تحریر کشیده شده است. مترجم کتاب، دکتر بهمن نوابی است.

در مقدمه ی کتاب نوشته شده: “محتوای کتاب، مقایسه گونه ایست بین اخلاق و سرشت یک روسپی و آنهایی که، به زور، خویشتن را نمایندگان شریف جامعه میدانند.”

این نمایش که در یک پرده و دو مجلس نوشته شده است، نخستین بار در سال 1946 بر صحنه آمد و سپس به صورت کتاب، منتشر شد. “روسپی بزرگوار” 7 شخصیت دارد و تنها شخصیت زن آن، فاحشه ای به نام لیزی است. لیزی نماد افرادی میشود که نیروی مبارزه با ظلم را در خود نمی یابند و حتی با دانش به اینکه قربانی نظامی ستمگر و خشن هستند، به وضع موجود، تن میدهند. سناتور کلارک، شخصیتی که با چرب زبانی و سوء استفاده از احساسات انسانیِ لیزی، او را وادار به شهادت دروغ میکند، به طور بارز، نماینده بورژواهایی ست که فریبکاری و نیرنگ، افکار مردم را در جهت پیشبرد منافع خود، سوق میدهند و در توجیه اعمال سودجویانه ی خود از هیچ تلاشی فرو گذار نمی کنند. دو پلیس حاضر، مزدورانی هستند که بدون هیچ اندیشه ای، تنها به دستورات صادر شده از طرف مافوقشان، عمل میکنند. سلب آزادی راستین، در جهان بی رحم امروزی، پررنگ ترین موضوعی است که این نمایشنامه بدان می پردازد و سارتر فارغ از هر گونه قهرمان پروری و حرکت خلاقانه ای از سوی قربانیان نظام سرمایه داری، سرنوشت رقت انگیزشان را به رشته تحریر می کشد.

خلاصه ی داستان به شرح زیر است:

سیاه پوستی که در قطار با روسپی به نام لیزی روبرو و به ناحق، متهم به تعرض به وی شده است، جهت رفع اتهام، منزل لیزی را می یابد و از او کمک میخواهد. لیزی با تندخویی او را از خود می راند و در را بر رویش می بندد و اعلام میکند که نزد هیچ پلیس یا دادستانی نخواهد رفت؛ با این وجود اگر دادگاه او را به جایگاه شهود بکشاند، حقیقت را خواهد گفت. لیزی که به تازگی به شهر آمده، شب قبل را با فِرِد، پسر یکی از نمایندگان مجلس سنا، گذارنده است. میان آن دو بحثی بر علیه سیاه پوستان و ماجرای قصد تعرضشان به لیزی، شروع میشود و لیزی، حقیقت ماجرا را به فِرِد میگوید. حقیقت ماجرا این است که لیزی و دو سیاهپوست در کپه ی قطار نشسته بودند که چهار سفید پوست وارد کپه میشوند و پس از تمسخر سیاه پوستان یکی از آنها را به قتل می رسانند. سپس شایعه میکنند که آن دو سیاهپوست قصد تعرض به دخترک را داشته اند. فِرِد با لحنی تهدید آمیز از او میخواهد که در صورت مواجهه با دادستان، حقیقت را فاش نکند و در دفاع از سیاه پوستان نطقی ارائه ندهد و در ادامه میگوید که قاتل یاد شده، پسر عموی اوست و در همین راستا به لیزی پیشنهاد رشوه میدهد ولی لیزی حاضر به شهادت دروغ نمیشود.

در همان لحظه دو تن از دوستان فِرِد که پلیس هستند، طی نقشه ای از پیش تنظیم شده، وارد منزل لیزی میشوند و هر سه نفر در تلاش برای گرفتن اعتراف دروغ از لیزی او را تهدید میکنند و تحت فشار قرار میدهند ولی زن، تن به امضای اعترافات دروغین نمیدهد. پس از اینها، سناتور کلارک، پدر فِرِد وارد صحنه میشود و سعی میکند با چرب زبانی و تظاهر به مهربانی و به بازی گرفتن احساسات میهن پرستانه ی لیزی، او را اغوا کند و موفق میشود این کار را بکند و امضا را بگیرد.

همان شب، سناتور کلارک به منزل لیزی می آید و پس از پرداخت صد دلار پول و گذراندن زمانی اندک با وی، به او میگوید که کار خوبی کرده است و از وظیفه شناسی او تقدیر میکند. وقتی سناتور می رود لیزی که احساس میکند تحقیر شده است اسکناس را مچاله میکند و شروع به گریستن میکند. در همین حال، سیاهپوست که خود را در خانه ی لیزی مخفی کرده است از پناهگاهش بیرون می آید و مجدداً از لیزی می خواهد او را در منزلش پناه دهد تا جانش در امان باشد. لیزی این بار او را پناه می دهد. پلیسها برای یافتن سیاه پوست مذکور، تمام خانه های محل را بازرسی میکنند. لیزی به سیاهپوست هفت تیری می دهد و از او میخواهد در صورت احساس خطر، به پلیسها شلیک کند و بگریزد ولی مرد سیاه پوست، هفت تیر را از او نمیگیرد. پلیس به خانه ی لیزی می رسد ولی آنجا را تفتیش نمیکند.

فِرِد که پس از گذراندن شب قبل با لیزی به او دلبستگی جنون آمیزی پیدا کرده است به خانه اش می آید و با دیدن سیاهپوست، تصمیم به کشتنش میگیرد و دو گلوله شلیک میشود. فرد به اتاق برمیگردد و به لیزی میگوید که تیرش به خطا رفته است. فرد میگوید که به لیزی دلبسته شده است و میخواهد او را با خود به خانه ببرد تا از این پس این زن فقط مال او باشد ولی به شرطی که او هوسرانی هایش را ندیده بگیرد. در نهایت لیزی تسلیم می شود و نمایش به پایان میرسد.

مطالب مرتبط

کامینارت: یک روز میاد که تمام زندگیت از جلو چشمات...

کامینارت: بعضی وقتا یه نگاه آشنا از بین هزار تا نگاه میتونه...

کامینارت: مَسخ (به آلمانی: Die Verwandlung) رمان کوتاه یا داستان...

کامینارت: + طاهره: این کفشا تو رو یاد چی میندازه ؟ - دوست...

دیدگاهتان را ثبت کنید