سینما بهتر است یا ادبیات-قسمت دوم

کامینارت:

تاثیر صدسال فیلمسازی در عمل از ادبیات با این قدمت دیرینه قابل‌توجه‌تر است.
همان‌طور که در بیشتر نقدها خوانده‌ایم، رمان‌نویس‌های امروزی میلی به نوشتن با شرح و تفصیل ندارند، چیزی که در ادبیات قرن نوزدهم به وفور دیده می‌شد. جایی در فصل اول رمان « سرخ و سیاه» (1830) «استاندال» چنان شرحی با جزییات از حال و هوای یک استان کوچک فرانسوی می‌دهد، شرحی از ویژگی‌های توپوگرافی، اساس اقتصاد و شخص شهردار و عمارت شهرداری و بالکن‌های رو به باغ و به همین ترتیب ویلیام فاکنر در رمان «حریم»‌اش (1931) هم با همین احوال شرح و جزییات داستان را آغاز می‌کند.
اما حالا در رمان‌نویسی قرن بیستم دیگر این جزییات دیده نمی‌شود، دیگر موجز‌نویسی نکته اصلی برای یک نویسنده شده است. حالا نویسنده خوب در باور عمومی همان کسی است که ترجیح می‌دهد اطلاعات ضروری را لابه‌لای روایت اصلی داستانش به خواننده بدهد و این جزیی‌نگری دیگر جزو ساختمان اصلی رمانش نباشد. و این یعنی همان اتفاقی که در سینما می‌افتد، در واقع نویسنده‌ها هم حالا روش سینماگران را انتخاب کرده‌اند. البته سینما این شیوه روایت را هم وامدار ادبیات است، فراموش نکنیم که در قرن نوزدهم هم می‌توان مثال‌هایی از این دست پیدا کرد، در رمان مشهور «مارک تواین» یعنی «تام سایر»، می‌بینیم که نویسنده از همان صفحه اول داستانش یک‌راست می‌رود سر اصل مطلب. و این‌طور به نظر می‌رسد که نویسنده‌های آمریکایی همیشه پیشروتر از داستان‌نویسان اروپایی بودند. در واقع حالا رابطه نویسنده و خواننده هم شبیه رابطه فیلمساز و تماشاگر شده است، یعنی قرار است یک‌جایی از کار آرام‌آرام برای مخاطب عیان شود، این‌چیزی است که قدیم‌ترها در ادبیات نبود. در واقع اتفاقی که در عالم رمان‌نویسی افتاده کاملا منتج از سینماست، با گسترش فیلم و مخاطبان بی‌پایانش، ادبیات و نوشتن کم‌کم تبدیل به امری فردی‌تر شد و نویسنده‌ها در صدسال اخیر تصمیم گرفتند بایک‌جور تک‌صدایی و واگویه‌های صمیمی مخاطبان شان را نگه دارند. همه اینها همان‌چیزی است که سبب شده رمان امروزی از سنگر رئالیسم عقب‌ بکشد و این رئالیسم را به سینما واگذار کند و کاروبار ادبیات چیز دیگری بشود. حالا کار به جایی رسیده است که می‌توان گفت بعد از گذشت صدسال از روی کار آمدن سینما، ادبیات دیگر نمی‌تواند کاری بیشتر از این برای سینما بکند.
یعنی همان روایت دست اول و یک ایده که در اختیار سینما می‌گذارد. سینما در عصری کارش را آغاز کرد که هنوز صدایی نداشت، صامت بود. از همان‌جا سینما آمده بود که کاری ورا و جدای ادبیات کند، قرار بود بدون استفاده از کلام و زبان تصویر به اندازه کافی گویا باشد. (مرد و زن جوانی در یک ایوان گردهم می‌چرخند، مرد حلقه‌ای از جیبش بیرون می‌کشد و رو به زن می‌کند و بعد در یک میان‌نویس کوتاه: با من ازدواج می‌کنی؟) سینمای امروز هرچند پر از کلام است، اما باز هم این چرخش دوربین است که تماشاگر را با خودش جلو می‌برد. در واقع حرکت دوربین و رنگ‌ها و همه آنچه در تصویر می‌بینیم وزن کلام باز هم پنهان می‌ماند و این تصویر است که تاثیر کلام را کم یا زیاد می‌کند. حالا هم در سینمای داستانی امروز 95‌درصد آنچه تصویر قرار است به ما منتقل کند بدون حتی یک کلمه قابل درک می‌شود و اگر موسیقی فیلم را هم به آن اضافه کنیم، می‌شود 98‌درصد. البته که کارگردانانی همچون «اریک رومر» سینمایی دارند که کلام در آن حرف اول را می‌زند، اما اینها استثنا هستند، یا در سریال‌های کمدی تلویزیونی که این کلام است که مخاطب را به قهقهه می‌اندازد، اما اینها همه استثنا هستند.
اما حالا در پایان قرن بیستم، سینما بالانشین بودنش را ثابت کرده است، در هیچ دوره‌ای به اندازه حالا فیلم ساخته نمی‌شد. فیلم در تلویزیون، در شبکه کابلی و سی‌دی و دی‌وی‌دی و… حالا با استفاده از ماهواره در شبکه‌های تلویزیونی می‌شود این فیلم‌ها را به همه جای دنیا فرستاد، با همه اینها معتقدم هنوز هم درست مثل این است که کسی تصمیم بگیرد کتابی بخواند و بعد دست دراز کند و از توی قفسه پر از عنوان‌های مختلف یکی را انتخاب کند. سینما حالا درست مثل ادبیات مخاطبانی از همه طیف و جایگاه اجتماعی برای خودش دست و پا کرده است.

مطالب مرتبط

کامینارت: فیلم کوتاه, همان‌طور که از نامش پیداست به...

دیدگاهتان را ثبت کنید