سرباز

کامینارت:

روزی روزگاری سلطانی ضیافتی ترتیب داد که همۀ شاهزاده خانم‌های قلمروش در آن‌جا بودند. یکی از نگهبان‌ها به‌نام بَستا دختر سلطان را دید، که قشنگ‌ترین دختر آن سرزمین بود. فوری عاشق‌اش شد؛ اما یک سرباز بی‌چاره در مقابل دختر سلطان چه‌کاری از دستش برمیاد؟ یک روز ترتیبی داد که بتواند بااو صحبت کند، و به او گفت که بدون او نمی‌تونه زندگی کنه. شاهزاده خانم، که تحت تأثیر عمق احساس او قرار گرفته بود، به سرباز گفت: اگر بتوانی صد شبانه روز زیر ایوان اتاق من منتظر بمانی بعدش مال تو خواهم شد، و سرباز به آن‌جا رفت و ایستاد. یک روز، دو روز، ده روز، بیست روز… هر شب شاهزاده خانم از پنجره او را  می‌دید؛ اما سربازِ عاشق از جایش تکان نخورد. بارون بارید، باد اومد، برف بارید؛ اما اون جُم نخورد… پس از نودونه شب اون لاغر و رنگ پریده شده بود. از درد اشک می‌ریخت؛ اما نمی‌توانست اونا رو پس بزنه. حتی دیگه نایِ اینو نداشت که بخوابه. شاهزاده خانم هم‌چنان اونو تماشا می‌کرد… و درست در شبِ نودونهم سرباز از جایش بلند شد، صندلی‌شو برداشت، و از اون‌جا رفت! آره توتو، درست در آخرِ کار. از من نپرس که معنی این چیه، اگه تو فهمیدی، بگو تا منم بدونم.

“سینما پارادیزو – جوزپه تورناتوره”

مطلب قبلی

کلک

مطلب بعدی

قلوه سنگ ها

مطالب مرتبط

کامینارت: یک روز میاد که تمام زندگیت از جلو چشمات...

کامینارت: بعضی وقتا یه نگاه آشنا از بین هزار تا نگاه میتونه...

کامینارت: مَسخ (به آلمانی: Die Verwandlung) رمان کوتاه یا داستان...

کامینارت: + طاهره: این کفشا تو رو یاد چی میندازه ؟ - دوست...

دیدگاهتان را ثبت کنید